علمدار مرصاد(شهید رضا نادری)

شهید رضا

علمدار مرصاد شهید رضا نادری ، از جوانان نخبه شهر شاهرود بود.در رشته ریاضی و در ورزش دومیدانی رتبه نخست را داشت. بسیار تیزهوش بود. در جنگ وارد اطلاعات و عملیات شد. اما پیش از تمام اینها اخلاص و معنویت او در بین دوستان مطرح بود. او کسی بود که در عملیات مرصاد طرح محاصره منافقین در در تنگه چهار زبر را مطرح کرد و در همان لحظات اول حمله منافقین ،موفق شد جنگ را با شلیک آر پی جی به خودرو های منافقین ببندد و خودش به مهمانی خدا برود.

 خاطره ی یکی دوستان این شهید را از کتاب شهیدان زنده اند کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم را مرورمی کنیم .

 اهل شاهرود بود اما در تهران زندگی می‌کردند و وضعیت خانوادگی آنها بسیار خوب و مرفه بود این پسر برای ادامه تحصیل به دانشگاه زادگاهش برگشته بود، در قضایای انتخابات با هم آشنا شدیم ا و برای جناح خودش تبلیغ می‌کرد و من نظری برخلاف او داشتم  پسر خوبی بود، معلوم بود از یه خانواده با اصالت و فهمیده است اما حرف هایی که میزد در شان یک دانشجوی مسلمان نبود قرار شد شب ها با هم در مورد انتخابات و غیره بحث کنیم، چند شب صحبت های ما بی نتیجه ادامه یافت، یک بار گفتم: امشب برویم گلستان شهدای شاهرود، جوان خنده تلخی کرد و گفت: شما هم که فقط اینطور جا ها را بلد ، شب با هم وارد شدیم به قبور مطهر شهدا نگاه می کردیم و حرف می ، با خودم گفتم: انتخابات بهانه است باید بتوانیم دست این جوان را بگیریم، مگر آنها زنده نیستند.

 در میان شهدا رضا نادری را خوب می شناختم  شنیده  بودم خیلی از بچه های نسل سوم با رضا رفیق هستند و مرتب به سر مزار او می آیند به کنار قبر رضا که رسیدیم به دوستم گفتم: یک لحظه اینجا بمان من بروم چیزی بخرم و برگردم، دوستم قبول کرد و من برگشتم در راه با خود گفتم رضا این پسر رو سپردم به خودت، ببینم چه می کنی وقتی برگشتم دیدم دوستم دو زانو نشسته پایین قبر و به جملات روی سنگ قبر خیره شده است، نگاهش کردم با چشمان گرد شده از تعجب جملات را می‌خواند.

 جلو رفتم و گفتم: چی شده؟ بلند شد و گفت: آقا مهدی، این شهید کیه؟ پرسیدم :چطور؟

گفت:این انگار  با من حرف میزنه، ببین رو سنگ قبرش چی نوشته :

شهید رضا
شهید رضا نادری

ای برادر به کجا میروی؟ کمی درنگ کن،

 آیا با خواندن یک فاتحه ای تنها، بر سر مزار من و امثال من،

مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد؟

ما نظاره گر خواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه می کنی؟

 این دوستم خیلی منقلب شد. آن شب به جای انتخابات  فقط در مورد رضا صحبت کردیم بعد به سراغ چند تا از دوستان رضا رفتیم و خاطرات آنها را شنیدیم. روزهای بعد هم قرار ما شده بود کنار مزار رضا.

 خلاصه مسیر زندگی این جوان کامل تغییر کرد.آنقدر که یکباربه منزلشان در تهران . در اتاق عکس چندین  شخصیت سیاسی داخلی و خارجی نصب شده بود. در میان همه تصاویر یک قاب خالی گذاشته بود، پرسیدم؟ این چیه؟ گفت: مگه قول نداده بودی عکس رضا رو برایم  بیاری؟ این قاب رو گذاشتم برای عکس رضا.

 آن شب خیلی با هم صحبت کردیم. هرچه میگفت به جملات رضا استناد می کرد . در پایان هم گفت: خیلی فکر کردم من تا حالا نقش آدم بد رو در دنیا بازی می‌کردم، اما می‌خوام عوض بشم.

مدتی بعد در یکی از شبهای ماه رمضان با او تماس گرفتم، پرسیدم: چه خبر؟.

 گفت: الان توی هیئت هستم. بعد مکثی کرد و گفت: این آقا رضای شما بالاخره کار خودش را کرد.. من اصلا به این طورجاهها عقیده نداشتم اما…

 من اعتقاد دارم آقا رضا الان هم مثل جنگ مشغول فعالیت است.او اکنون هم در حال مبارزه است. شبیه این حرف را به یکی از همسنگرها نیز گفته بود.

 در عالم خواب به یکی از آخرین همرزم ها، صحنه شهادتش را نشان داده و گفته بود: آن زن منافق من را به شهادت رساند. و خودش هم به درک واصل شد.

 بعد گفته بود: ما الان در حال نبرد هستیم ، ما در کنار مجاهدان اسلام مشغول مبارزه با دشمنان اسلام هستیم…

 وسط یک باغ زیبا ایستاده بود. درختان میوه دور تا دور او را گرفته بودند. من هم محو تماشای باغ بودم .مشغول چیدن سیب بود که مرا دید. سیب ها را به زمین ریخت و جلو آمد. مرا در آغوش گرفت.

و از خوشحالی اشک می ریختم. رضا را محکم در آغوش فشار دادم و گفتم: پسرم خودتی ؟خیلی دلم برات تنگ شده.

 لذا خیلی اظهار محبت کرد و گفت: بابا اینجا چیکار می کنی؟

 من پرسیدم: رضا اینجا کجاست؟ این باغ این باغ برای کیه؟

 رضا گفت: برای منه، بعد هم به قصد اشاره کرد و گفت: بیا بریم اونجا. یکباره مردی را دیدم که در کنار باغ ایستاده بود. به چهره پیرمرد خیره شدم .او را شناختم. دایی من بود . مرد خوبی که سالها قبل از دنیا رفته بود .با تعجب گفتم :رضا، آقا کیه؟

 رضا گفت: من داشتم می آمدم اینجا که این آقا با حسرت به قد و بالای من خیره شد.اشک میریخت و به من نگاه میکرد .من هم دلم سوخت و گفتم همراه من بیاید. من گفتم: رضا دایی من است. دایی پدر تو.

 در همین حین از خواب پریدم .ولی حتی یک لحظه نمی توانست خاطره آن باغ زیبا جدا شوم. آن قدر آن باغ زیبا بود که شبیه آن را هرگز ندیده بودم.

 این خواب عجیب در همان ایام شهادت رضا باعث شد به مقام شهادت و درجه شهدا در پیشگاه خدا بیشتر پی ببرم .

بعد از شهادت رضا در میان دست نوشته های او جستجو کردیم. با سختی بسیار وصیت نامه رضا پیدا شد. وقتی این وصیت نامه تکثیر و در شاهرود پخش شد تحول عظیم ایجاد شد.

 بارها افراد مختلف را می دیدیم که می گفتند: جملات کار یک انسان معمولی نیست .

یکی از اساتید می گفت: دست نوشته های این شهید ساعت‌ها مرا به فکر فرو برده. این جملات خیلی تاثیرگذار است. حتی بسیاری از افراد و کسانی از نسل سوم که حتی در جنگ حضور نداشتند با خواندن وصیت نامه و مطالب رضا متحول شده اند. که البته من علت آن را در صداقت رضا می‌دانم.

 لذا برای کسی نمی نوشت. نمی خواست به عنوان به عنوان نویسنده مطرح باشد. اصلا از این وادی گذشته بود. و همه کارهایش برای خدا بود. و مطالبی که روی کاغذ می آورد حکایتی بود از درون نورانی رضا .سعی می‌کرد کارهایش بوی غیر خدا ندهد. برای همین است که بعد از سال‌ها جملات سنگ مزار رضا انسان‌ها را دگرگون می کند.

4 دیدگاه در “علمدار مرصاد(شهید رضا نادری)”

  1. سلام به همه شهدا بر حق که واقعا ماندگار هستند و انشالله با وساطت انها خدا از گناه های ما میگذرد و رحمی به ما میکند و حرفی دارم به تمام رییس های اعم از رهبری به پایین من جای شما ها بودم این عکس مزار شهید را به تمامی سر در های ارگان ها میزدم که روزی این شهدا جلوی شما را در پل صراط گرفتند نگوید ما ندیدیم و اشتباه کردیم شاید دل سنگ اینهای که در رالس هستند به درد بیاد و دست از دنیا پرستی بر دارند

    1. سلام ودرود بر شهدا که همه مدیون آنها هستیم.برادر گرامی حرفی برای گفتن ندارم بجزآرزوی دیدن روزی که رهروان درد کشیده ای مسئولیتها را بدست بگیرند و این کشور حقیقتا در پی آرمانهایی برود که کسانی چون برادرتان برایش جان دادند.فقط به قول علامه حسن زاده آملی :(گوشتان به دهان رهبری باشد که گوشش به دهان حجه ابن الحسن عج ) است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *